مجتبي سلگي
مجتبي سلگي
لحظه پروانگي
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (0)

 

بخاطر تمام خنده هايي كه از صورتم گرفتي ....
بخاطر تمام غمهايي كه بر صورتم نشاندي ....
نمي بخشمت ....
بخاطر دلي كه برايم شكستي .... بخاطر احساسي كه برايم پرپر كردي .....
نمي بخشمت ....
بخاطر زخمي كه بر وجودم نشاندي ..... بخاطر نمكي كه بر زخمم گذاردي ....
و مي بخشمت بخاطر عشقي كه بر قلبم حك كردي

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (0)

 

تحویل سال نو ۲۵۶۹ –
ساعت ۹ و ۲ دقیقه و ۰۰ ثانیه بعد از ظهر شنبه اول فروردین ۱۳۸۹ در ایران

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (0)

 

رئیس جمهور نخستین روز سال 1389 را با حضور در مرکز شهید ترکمانی آغاز کرد و در دفتر یادبود این مرکز پیامی خطاب به کودکان و مربیان بهزیستی نوشت.

لحظه پروانگي / پیام نوروزی اختصاصی رئیس جمهور

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا را سپاسگزارم که در اولین روز سال 89 توفیق دیدار با فرزندان عزیزم دختران خوب، هنرمند، مومن و تلاش گر را عنایت نمود. این نوجوانان امیدان فردای ایران عزیز هستند و چه بسا انسانهای بزرگ از همین کانون ها برخواهندخاست.

برای این عزیزان سلامت و موفقیت و آینده درخشان و سرشار از نشاط رو شادابی رو برای مربیان دلسوز، توفیق انجام وظیفه بالاتر از خداوند مسئلت دارم و از همه زحمات و خدمات آنان سپاسگزارم.

فرزندان خوبم با ایمان به خدا و تلاش حرکت کنید که آینده روشن از آن شماست.

لینک اصلی خبر



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (0)
 

خدايا سلام / من آن بيد خشكم كه در دام بادم/
كمك كن نلرزم / من آن سنگ سختم كه در كام سيلم /
كمك كن نلغزم / زماني فتادم ،‌مرا خوار ديدند/
تو دستم گرفتي كمك كن نترسم/
كمك كن نيفتم/ كه من راز دل با تو گفتم

مجتبي سلگي

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (0)
افشاگري در مورد هاچ، پرين، پدرپسر شجاع و ميگ ميگ!

 

يک مقام مسئول که نخواست نامش فاش شود گفت: مارکوپولو جاسوس بود! (جرايد)

بر اساس تحقيقات انجام گرفته و اطلاعات واصله، چند تن ديگر از جاسوسان و متخلفان و مظنونان به شرح زير معرفي مي‌شوند:

1- هاچ زنبور عسل: نامبرده يکي از زنبورهاي بي هنر و بي سواد بوده است که فرمول تهيه عسل طبيعي را بلد نبوده، وي پس از مدتي به دروغ و با استفاده از رسانه هاي زنجيره اي خبر جعلي گم شدن مادرش را منتشر مي‌کند، سپس به بهانه ي واهي پيدا کردن مادرش به کندوهاي همسايه ها سر زده تا بتواند فضولي کند و راز ساختن عسل را از آنها کِش رفته و بدون رعايت حق کپي رايت(!) از اين فرمول سوء استفاده کند!

2- پرين: وي يک دختر فراري بوده است و بدون آنکه گواهينامه ي الاغ سواري داشته باشد اقدام به سوار شدن بر پشت الاغي به نام «پاريکال» مي‌کرده است، پرين به دروغ مدعي شده بود به دنبال پدربزرگش است به شهرهاي زيادي سفر کرده و اطلاعاتي را جمع آوري نموده است؛ قابل به ذکر است که پدربزرگ پرين يکي از کارخانه داران و مفسدان اقتصادي شهرشان محسوب مي‌شود و مادرش عکاس بوده که دلايل و علل و انگيزه ي گرفتن عکس توسط مادر پرين در دست بررسي است!

3- پدر پسر شجاع: از ايشان اطلاعات چنداني در دست نيست، وي کلا آدم مشکوکي است، نامبرده در هيچ کدام از قسمت هاي کارتون نام حقيقي اش را بيان نکرده و همواره اين سئوال مهم وجود دارد که نام ايشان قبل از تولد پسرش چه بوده است؟! در همين رابطه تا به اين لحظه شونصد نامه براي ايشان ارسال شده است که متاسفانه ايشان هنوز نام حقيقي شان را بازگو ننموده و افکار عمومي‌را متنور نکرده اند!

4- ميگ ميگ: وي در يک جايي که نمي‌دانيم کجاست آموزش دو ميداني ديده است تا بتواند در مواقعي که احساس خطر مي‌کند با سرعت زياد فرار کند، نامبرده همدستي "گرگ" دارد که به کمک وي دست به اقدامات تروريستي مي‌زنند، البته آنها در فيلم هايي که خودشان از اين صحنه ها مي‌گيرند اينگونه وانمود مي‌کنند که گرگ مزبور قصد گرفتن ميگ ميگ را دارد که طبق يافته هاي ما اصلا اينگونه نيست!

-البته افرادي همچون «نل»، «واتو واتو»، «کارآگاه گجت» و ... نيز در اين ليست حضور داشتند که به دليل کمبود جا صرفا به بيان مهمترين هايشان پرداختيم!

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (0)
 

۱ -يهو نگاه ميکني مي بيني خانوادت که 3 نفر بيشتر نيستن 5 خط موبايل دارن

2 واسه همکارت ايميل ميفرستي،در حاليکه ميز بغل دستي تو نشسته

3 رابطت با اقوام و دوستاني که ايميل ندارن کمتر و کمتر ميشه تا به حد صفر برسه  

 ۴ ماشينت رو جلوي در خونه پارک ميکني بعدش با موبايلت زنگ ميزني خونه که بيان کمک چيزايي رو که خريدي ببرن داخل

 5 هر آگهي تلويزيوني يه آدرس اينترنتي هم داره

6 وقتي خونه رو بدون موبايلت ترک ميکني،استرس همه وجودت رو ميگيره و با سرعت برميگردي که موبايلت رو برداري، بدون توجه به اينکه 20-30 سال از عمرت رو بدون موبايل گذروندي
 
8 صبحها قبل از خوردن صبحونه اولين کاري که ميکني سر زدن به اينترنت و چک کردن ايميله

9 الان در حاليکه اين ايميل رو ميخوني،سرت رو تکون ميدي و لبخند ميزني
 
10 اينقدر سرگرم خوندن اين ايميل بودي که حتي متوجه نشدي اين ليست شماره 7 نداره
 
11 الان دوباره برگشتي بالا که چک کني شماره 7 رو داشته يا نه

12 و من مطمئنم که اگه دوباره برگردي بالاحتماً شماره 7 رو پيداش ميکني،بخاطر اينکه خوب بهش توجه نکردي

13 دوباره برميگردي بالا ولي شماره 7 رو پيدا نميکني،خوب من شوخي کردم ولي نشون ميده که تو به خودت هم اعتماد نداري و هرچي بقيه ميگن باور ميکني. سال   ۱۳۸۹ خوش بگذره



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (0)
 

پر مي زنيم و باز به بالا نمي رسيم / پابند شب شديم و به فردا نمي رسيم/ در پهنه ي كوير فقط دور مي زنيم/ هر قدر كه مي رويم به دريا  نمي رسيم/ تا دل ز عشق هاي مجازي نكنده ايم / مجنون نمي شويم و به ليلا نمي رسيم/ سرگرم چندتا غزل پوچ و ساده ايم/ با اين دروغ ها كه به آقا نمي رسيم

مجتبي سلگي / به آقا نمي رسيم

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (1)
 

در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند ، و گاهي اوقات پدران هم .
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد ، حتي اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد ، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته ، محروم مي كند .
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد .
در 40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن ، در آن نيست كه كاري را كه دوست داريم انجام دهيم ؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست داشته باشيم .
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد ، آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان مي دهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان و پيروي كوركورانه بدترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد .
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز ، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است ، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد .
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست ؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است .
در 75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است ، به رشد وكمال خود ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است ، دچار آفت مي شود .
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است .
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست

 

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (0)

 

سلام اي سال نو 
اي وام دار لحظه هاي وشن فردا 
خداحافظ تو را اي كهنه سال
اي خاطرات شاد و نازيبا
خداحافظ تو را يلدا و شب هاي زمستاني
سلامم بر تو اي سالي كه مي آيي.

حبيبا سال نو را سال نور و عاشقي فرما
عزيزا هفت سين عيدمان را سايه سار سبز سيماي سحر خيزان سرو انديش ساعي مرحمت فرما

به خوشبختي نشان كوچه ي بن بست ما را ده
نشان مردم اين شهر را ياد بهار آور

 



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ توسط مجتبي سلگي | نظرات (0)

 

عـــــــشــــــــق!
عاشق                           عاشق تر
نبود در تار و پودش           ديدي گفت عاشقه عاشق
@@@@@@@@   نبودش  @@@@@@@@@@
امشب همه جا حرف  از آسمون و مهتابه  ،  تموم خونه ديدار اين خونه
فقط  خوابه ، تو كه رفتي هواي  خونه تب داره  ،  داره  از درو ديوارش غم
عشق تو مي باره ، دارم مي ميرم از بس غصه خوردم ،  بيا بر گرد تا ازعشقت
نمردم، همون كه فكر نمي كردي نمونده پيشت، ديدي رفت ودل ما رو سوزوندش
حيات خونه دل مي گه درخت ها همه خاموشن، به جاي كفتر و گنجشك  كلاغاي
سياه پوشن ،  چراغ  خونه  خوابيده  توي  دنياي خاموشي  ، ديگه ساعت رو
طاقچه شده كارش فراموشي  ، شده كارش فراموشي  ديگه  بارون  نمي
باره  اگر چه  ابر سياه  ،تو كه  نيستي  توي  اين خونه ، ديگه  آشفته
بازاريست  ،  تموم  گل ها  خشكيدن مثل خار بيابون ها ، ديگه از
رنگ  و رو رفته ، كوچه و خيابون ها ،،، من گفتم و يارم گفت
گفتيم و سفر كرديم،از دشت شقايق ها،با عشق گذركرديم
گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداري، عشقو
به فراموشي ،چند روزه تو مي سپاري
گفتم كه تو مي دوني،سرخاك
تو مي ميرم ، ولي
تا لحظه مردن
نمي گيرم
دل از
تو

 



ادامه مطلب...
[ ۱ ][ ۲ ]
درباره وبلاگ
موضوعات
موضوعي ثبت نشده است
آخرین مطالب
آرشيو
پيوند ها